آنیلآنیل، تا این لحظه: 13 سال و 18 روز سن داره
آرادآراد، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

آنیل ، دختر مهر و ماه من و آراد ، نفسم

از دل تا قلم

1394/8/24 0:31
نویسنده : مامان مهر
367 بازدید
اشتراک گذاری

بی تکرار من آنیل جان 

 

امروز  شنبه 23 آبان 1394

 

شما 2 سال و یک ماه و 8 روزه هستی

 

برادر کوچولوی شما 38 هفته 

 

و  چهار شنبه 27 آبان یعنی 4 روز دیگه به جمع ما میاد

 

و الان من پر شادی و دلواپسی ام

 

و باز تو مونس من

 

وقتی برایت مینویسم حس و حالی دارم عجیب

 

ولی انگار تمام نوشته هایم رنگ و بوی یکسانی دارد

 

تقصیر من نیست عزیز دلم ...

 

تمام سهم من از مادر بودن تویی  و برادرت ...

 

هربار که میخواهم برایت بنویسم عشقم را میگذارم وسط

 

چند قدمی ازآن دور میشوم

 

دست به کمر زده موشکافانه نگاهش میکنم ...

 

هر بار از زاویه ای نگاهش میکنم

 

و هربار با کلماتی توصیفش میکنم

 

ولی حق بده که تمام نوشته هایم رنگ و بوی یکسانی داشته باشد

 

رنگ و بوی تو ...

 

رنگ و بوی بهشتی

 

که خدا برای تکمیل خوشبختیمان در باغچه کوچک زندگیمان کاشته...

 

روزهای زیادی باهم عاشقی کردیم

 

روزهای زیادی هر نفسی که کشیدم یادم اومد که تو نفسم شده ای

 

روزهای زیادی  در دلم آروم آروم رشد کردی و بالیدی .

 

پایانِ سفر 9 ماهه برادرت که آغاز راه دیگریست،

 

راهی روشن که پذیرای گامهایِ گوچکِ دورانِ کودکیتان خواهد بود .

 

و بسترِ گامهایِ بزرگِ آینده تان  را خواهد ساخت.

 

روزهایی که گذشت خوب بود ، با همه سختی هایش شیرین بود

 

در عین عجیب و غریب بودنش.

 

احساس  تکرار اولین روزهای مادری ،

 

اولین تکانهایتان و خیلی اولین های دیگر هیچ گاه فراموش نخواهد شد.

 

سر به روی شانه های مهربانی خدا گذاشته ام .

 

دفتر سرنوشتت را خود مهربانش نوشته

 

و من میدانم که بهترین را برایمان میخواهد.

 

به مهربانی بی حدش که فکر میکنم ارامش عمیقی وجودم را میگیرد

 

حتما شما  هم حس میکنین  این لحظه های ناب را ...

 

حال خوش این لحظه هایم را از شما دارم وشما را از لطف بیکران خدای خوبم

 

شاکر اویم که شما را به من عطا کرده ...

 

 و حالا با سختی های روزهای آخر بارداری  با بی خوابی ها و پاهای به شدت

 

ورم کرده و تنگی نفس و تپش قلب و  کمر درد و خستگی ها....

 

آغاز شده دوباره فصل مادرانگي ها در زندگي ام

 

اين را دلشوره هاي مداوم , ياداوري ميکند.

 

گويي اين فصل جديدو خواستني با آرامش و خيال راحت ميانه اي ندارد.

 

جگرگوشه ات راکه حس ميکني اصلا ديگر دلت آرامش ندارد.

 

اصلا ديگر دلت آرامش نميخواهد.

 

هرلحظه ياد جگرگوشه ات ,سلامتي اش,اينده اش, زندگي وخواسته هايش

 

چنگ بردلت ميزند

 

راحتي ات را ميگيرد و

 

لذت بي نهايت مادرشدن رانصيبت ميکند.

 

هرکسي طاووس خواهد...

 

ميخواهمت طاووس خوش خرام باغ زندگي وبهاي

 

اين خواستن را هرچه که باشد به جان ميخرم

 

جور هندوستان که سهل است

 

شاد. سالم .زيبا .خواستني. باشید  همين

 

شما بهترو فراتر از هر چيزي که من ارزو دارم خواهيدبود

 

ايمان دارم از خواسته من فراتر خواهيد بود.

 

نفس که میکشین  اروم میشم...

 

دلتون  که میگیره "گریه میکنم...

 

آه که بکشین  زار میزنم"لبخند که بزنین ذوق میکنم..

 

از اول"جزئی از همیم"من درد میکشم شما متولد میشین...

 

تو بچگی هاتون  همبازیتون میشم"مدرسه که بری همکلاسیتون..

 

بزرگتر که بشین"امیدوارم با من غریبه نشین...

 

چون من بهترین دوستتون میشم..

 

یه وقت یادتون نره!!!!

 

من همونم که همبازی تون بودم..

 

همون قدر کودک"همون قدر ساده..

 

بارها چشم گذاشتم و قایم شدین"خودم وبه ندیدن زدم وشما بردین..

 

من فقط لبخند زدم..

 

 

وقتی بزرگتر شدین این رو یادتون نره که من همونم..

 

همون مادر همیشگی"من عوض نمیشم"شما  بزرگ میشی...

 

من همونم که هستم هر چه بزرگتر بشین ونا خواسته ازمن دورتر..

 

دلم همیشه کنارتون  وهمراهتونه..

 

ولی من همیشه لبخند به لب دارم..

 

حتی وقتی نوبت شماست  بگین دوستت دارم "من میگم دوستت دارم ..

 

برای من ,همین بس

 

که مادرم...

 

هر لحظه هزار بار شکرت ای خالق خوب آسمانها

 


 

خواهانتان خواهم ماند......

پسندها (2)

نظرات (0)